ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
301
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) درم بپردازد ، و او مردى خبيث بود و هر گاه كودكان اسير را مىديد دست بر سرشان مىكشيد و مىگريست و مىگفت : اعراب جگرم را سوزاندند ، و چون عمر از مكه بازگشت ابو لولوه آمد كه او را ببيند و او را در حالى كه به سوى بازار مىرفت و به بازوى عبد الله بن زبير تكيه داده بود ديد و گفت : اى امير مؤمنان ارباب من مغيرة بن شعبه خراجى براى من تعيين كرده است كه ياراى پرداخت آن را ندارم . عمر گفت : چه مقدار براى تو تعيين كرده است ؟ گفت : روزانه چهار درم . عمر گفت : كارت چيست ؟ گفت : دستاس و آسيا مىسازم و دربارهء ديگر مشاغل خود سكوت كرد . عمر گفت : در چند روز مىسازى و چند مىفروشى و چون پاسخ داد گفت : مقدار كمى معين كرده است پيش اربابت برو و آنچه مىگويد بده ، و چون راه افتاد كه برود عمر گفت : آيا براى ما آسيابى نمىسازى ؟ گفت : چرا براى تو آسيابى خواهم ساخت كه مردم شهرها دربارهاش سخن بگويند ، عمر از اين سخن او ترسيد . گويد : على ( ع ) هم همراهش بود و عمر از ايشان پرسيد به نظر شما او چه مقصودى داشت ، فرمود : تو را تهديد كرد . عمر گفت : خداوند شر او را از ما كفايت فرمايد خيال مىكنم با اين گفتار خود اراده شر و خشم كرد . واقدى از عبد الرحمن بن عبد العزيز ، از عبد الله بن ابى بكر بن حزم نقل مىكند * كه ابو لؤلؤة از اسيران نهاوند بوده است . واقدى از ابو بكر بن اسماعيل بن محمد بن سعد ، از پدرش نقل مىكند * چون عمر خنجر زده شد ابو لولوهء گريخت و عمر بانگ برداشت اين سگ را بگيريد و او تنى چند را زخمى كرد و گروهى از قريش كه عبد الله بن عوف زهرى و هاشم بن عتبة بن ابى وقاص و مردى از بنى سهم بودند او را گرفتند و عبد الله بن عوف قطيفهاى را كه همراه داشت بر او افكند و همين كه او را گرفتند با همان خنجر خود را كشت . واقدى از عبد الله بن نافع ، از پدرش نقل مىكند * ابو لؤلؤة با خنجر خود چند ضربه به خود زد و خود را كشت و عبد الله بن عوف سر او را از بدنش جدا كرد . واقدى از اسماعيل بن ابراهيم بن عقبه ، از محمد بن عقبه ، از سالم بن عبد الله ، از پدرش نقل مىكند كه مىگفته است شنيدم عمر مىگفت : ابو لولوه مرا خنجر زد و خيال مىكردم سگى است تا آنكه ضربه سوم را زد . واقدى از ابو بكر بن عبد الله بن ابى سبرة ، از جعفر بن محمد ( ع ) ، از پدرش نقل مىكند * چون عمر مجروح شد ، بدرىها و مهاجران و انصار پيش او جمع شدند . عمر به